سحرگاه پانزدهم فروردين ماه 88 ، با صداي اذان مؤذن از خواب صبحگاهي بيدار شدم ، از گوشه پنجره اطاق به حياط نگاهي انداختم ، درست بود دعاي شبانه مردم شهرم مورد اجابت درگاه خداوند قرار گرفته و صداي قطرات باران بر پنجره ،موسيقي دلنواز بهار را داشت و نويد بخش سالي نكو بود.
خدايم را شكر گزارده و كوله بار حركت به سوي كار و تلاش رابسته و دقيقا ساعت شش صبح به سوي مزرعه حركت كردم .
قطرات باران با ملايمت و نرمش برشيشه عينك مردي سوار بر دوچرخه ميخورد، مرد كه از كارگران زحمت كش شهرداري است با خوشحالي از بارش باران به سوي ماموريت الهي خود كه كسب روزي حلال است ، ميرود.
از خيابانها و بلوارهاي پر آب شهر گذشتم و شاهد خنده و ورزش صبحگاهي درختان و گلها با حركت نسيم بهاري زير باران بودم .
مسير بلوار هفت تير را كه مي پيمودم ، يك لحظه چشمانم را بستم تا شاهدصحنه اي كه جلوتر اتفاق افتاده بود نباشم،به آرامي اتومبيلم را در كناري قرار دادم و پياده شدم ، مرد دوچرخه سوار زحمت كش كه شايد قطرات باران ديد او را در صبح زيباي بهاري با مشكل مواجه كرده بود هنگام گردش از بلوار 7تير به بلوار معلم با يك خودروي عبوري برخورد كرده بود، مرد در يك طرف و چرخهاي له شده دوچرخه اش در طرف ديگر روي آسفالت خيس دراز كشيده بودند، به مرد نزديك شدم ، لبخندي زد ، او از روزگار راضي است و شكر خداي را بجا مي آورد.
به كمك همشهريان حيرت زده مرد را سوار بر اتومبيلي كرديم تا به تنها بيمارستان شهر برسد.
آن روز را با خاطري مشوش گذراندم و شب هنگام كه به شهر برگشتم پرسان جوياي حال مرد دوچرخه سوار شدم و شنيدم كه الحمدا... آن مرد آسيب زيادي نديده و با مداواي سطحي پزشكان به كانون گرم خانواده اش برگشته ، خداي را شكر كردم كه مرد زحمت كش سالم است، احساسي در قلبم ميگويد صداي آن مرد را به گوش مسئولين برسانم ،شايد بتواند مرحمي بر زخم مرد زحمت كش و مانعي بر تكرار حوادث باشد.
عزيزان مسئول (شهردار عزيز):
خداي را شاكريم كه وفور نعمت را در اين زمان بر مردم شهرمان عنايت نموده تا هركدام سوار بر مركبي آهنين در آسايش باشند،حال كه تعداد اين مركب ها فزوني يافته بر شماست تدبيري كنيدتا ترافيك خيابانها و حوادث تقاطع هاي غير فني شهر با جان مردم بازي نكند . و روزانه شاهد حوادث دردناك در تقاطع هاي(بلوار معلم -7تير و بلوار معلم- خيابان شهيد رجائي و بلوار كشاورز – خيابان هفده شهريور و ...) نباشيم.
مرد زحمت كش دوچرخه سوار يك حرف ديگر هم داشت ، او گفت: من در يك محله در شهرم زندگي ميكنم بنام شهربابك ، از شما ميخواهم از شوراي محترم شهر دعوت كنيد تا دست در دست هم اين محله را آباد نمائيم و تا روزي به كار شبانه روزي ادامه دهيم كه در شهرمان كوچه خاكي ،پارك بي گل ،و خيابانهاي بي درخت و درختان بي آب نباشند.